دختر گل ما روز به روز شیرین تر و خواستنی تر میشه حد اقل واسه ما که اینجوری بوده چند روز پیش وقتی بابایی و دخملش در حال شیطنت با هم بودن توی اتاق خواب یهویی دیدم بابایی داد میزنه سمییییییییییییییییی بیاااااااا و پانیذ هم دویده و دندون های بالاییش و روی لب پایینش فشار میده به نشانه اینکه وایییییییی دیدی چی شد و خلاصه فهمیدم که دوباره یه کاری کرده تا رفتم دیدم بسته تیتابش و روی بابایی باز کرده و له و لورده شده و خلاصه که هر دومون ترکیدیم از خنده . امشب هم که راه میرفت و میگفت دایی تازگی بیشتر کلماتمون و میگه بچم زبون گنگیشم خیلی عالیه چند وقته پیش ظرف غذا را گذاشته بودم روی بخاری و برای اینکه به من حالی کنه که غذا میسوزه اومده هی دهنشو مثل وقتایی که به میخواد باز کرده و هی میگه ا ا ا (فتحه بگذارید) و بعد میگه اوفففففففففف یعنی غذا میسوزه دیگه از دیوار راستی نبوده که بالا نره ماشالله و مدام هم که داره واسه من خونه میریزه بهم و از این طرف اون طرف سقوط میکنه و گریه میکنه الهی بمیرم دلم براش کباب میشه بعضی شبهام که دیگه میزنه زیر گریه تو خواب و به هیچ صراطی هم مستقیم نیست چند شب پیش هم تولد مجی بود و نتونستم بیام آپ کنم و دوستامون سوپرایزش کردن و با کیک و کادو اومدن اینجا و تولد 30 سالگی بابایی و جشن گرفتیم گرچه اصلا بهش نمیاد و 20 و چند ساله میزنه که همش اثرات زن خوبه (چشمک)و خلاصه هرکدومشون به نحوی شرمنده کردن و خلاصه که خوش گذشت اون شب واسه پانیذ خانم آهنگ برو بکس و گذاشته بودیم یالا یالا رقص و شادی و خانمی نمیگذاشت کسی بشینه و گیر میداد که الا بلا دور من حلقه بزنید و واسم دست بزنید دیگه از اون روز یکی از آهنگ های فیوریت دخترم شده و از خواب پانشده باید این موزیک و بشنوه و نانای کنه دو روز بعد از تولد خاله مریم و عمو فرزاد اومدن اینجا و شب پیش ما موندن دختری ساعت 2 خوابید و ساعت 3 که شد بیدار شده نشسته و دستاش و تکون میده و هو میکشه و گیر داده که منو ببر توی سالن پیششون و خاله مریم خواب آلو اومده پیشش و گیر داده که میخوام برم پیشش خلاصه با هزار مکافات خوابوندمش و از اون روز این حرکتش شده سوژه و از دستش میخندیم تا یادمون میاد روز 5 شنبه هم دخترم و از ساعت 6 تا 10 گذاشتم خونه مامانم و رفتم آرایشگاه و بعدش هم که با بابایی رفته بود تابیده بود و بعد هم که خوابش برده بود و خیلی دختر خوبی بوده و اصلا بهانه نگرفته خدا را شکر منم که بعد از مدت ها یکنواخت بودن یه صفایی دادم وکلی توی روحیم اثر مثبت گذاشته گرچه به دلایلی که هنوز معلوم نیست احساس خستگی و بی حوصلگی و آویزون بودن میکنم که حدس میزنم مال مشکل خونی که دارم اماباز هم واسه روحیم خوب بود از این حالتم خیلی خسته شدم مدام بدن درد دارم امروز کلی با خودم گریه کردم خدایا چرا حس هیچ کاری ندارم چرا نمیمتونم به زندگیم برسم و به بچم از طرفی هم هر کی پانیذ ومیبینه میگه خیلی آب شده میدونم بیشتر مال اینه که شبها 3-2 میخوابه و تغذیش ریخته به هم واسه همینم برنامه دارم که خوابش و تنظیم کنم و اگه بشه میخوام چند روزی بعد تعطیلات برم خونه مامانم و اونجا بهتر میتونم بهش برسم الهی فداش بشم وقتی میخوام پنپرزشو عوض کنم بهش میگم برو بخواب تا بیام عوضت کنم میره جلوی در دستشویی دراز میکشه تا مامانی بره و واسه چند ثانیه هم که شده از دست پنپرز راحتش کنه این چند بار اخیر هم که میبرمش حمام خیلی نق میزنه و گریه میکنه خیلی نگرانم چون قبلا عاشق حمام بود عاشق چاک چاک و بابایی براش مرتب میگیره راسیتی امشب هم عمو ایمان بهش یه دست لباس خوشگل زمستونه عیدی داد که واسش از تهران گرفته بود اینم چند تایی عکس از دختر گلم الهی مامانی قربونت بره نفسممممممممممممم
این هم شیرین کاری دخترکم روی لباس باباش که مجبور شدیم با جاروبرقی تمیزش کنیم

این هم جا کفشی دم در فقط اینجا نرفته بود که اونمممممممم...................


ابنجا هم که داره جاروبرقی میکشه

در حال خوردن چاک چاک


در کمین کیف آرایش مامانی

مثل بچه گی مامانی کلاه گیس سرش گذاشته

آماده برای رفتن به دد

این هم میز آرایش دختری

چشم تو چشم مامان داره شیطونی میکنه

شکل موش شده اینجا

اینجا هم دستمال به دست داره تمیز کاری میکنه

اینم چندتایی عکس راستی دخترم مریض شده و امروز برده بودمش دکتر و متاسفانه دکتر گفته باید حواسم و جمع تنفسش بکنم و در دقیقه اگه بیشتر از ۵۰ تا بزنه حتما بره دکتر یا بیمارستان بستری بشه از عصر تا حالا سرم منگه واسه این حرفش
این روزا دخترکم بزرگتر شده و دامنه لغاتش افزایش پیدا کرده مثلا راه میره میگه یعنی چی رایا باشه ماما جی یعنی مامان جان وقتی کار بدی میکنه دندونهای بالاش و روی لب پایینش فشار میده و بعضی وقتا به تقلید از خاله مریمش دستشو میزنه روی لپش و وای وای میکنه دیگه واسمون نقاش هم شده و مدام با مداد شمعی هاش زندگیمون و صفحه نقاشیش کرده وقتی میخواد دعوتمون کنه که کنارش بشینیم دستشو میزنه روی زمین و میگه ای ای یعنی بیا بشین پیشم مدام عقب عقب میاد میشینه توی دلمون مخصوصا اگه بخواد جوراب و یا کفش بپوشه البته حدودا دوماهی میشه این کارها را میکنه وزنش هم در حال حاضر ۵/۱۰ و قدش هم ۸۴ دوماه دیگه هم واکسن داره بزنه خلاصه که شیطونی هاش مثل هوشش روزبه روز بیشتر میشه هر کاری هم که مامیکنیم تقلید میکنه مثلا رژ میزنه رژگونه و خیلی کارهای دیگه که شاید نشه گفت من و بابایی هم که جرات نداریم نزدیک هم بشیم و الا چشاش و میبنده و دهنش وباز میکنه و جیغ میکشه قربونش برم من از حالا واسه ۲ ماه دیگه که واکسن داره عزا گرفتم یکی از اسباب بازی های مورد علاقش هم شکم عمو فرزادش شده . خلاله مریم هم به زودی ۳ ماه میشه و نمیدونم چرا اینقدر دیر میگذره خلاصه که بی صبرانه منتظریم راستی خاله شیدا هم دو تا هدیه خوشگل واسم فرستاده که جا داره ازش اینجام تشکر کنم دستت درد نکنه خانمی خیلی دوستشووووووووووووننننننننننن دارمممممممممممممممم بوسسسسسسسسسس







بالاخره بعد از مدت ها که تصمیم داشتیم اتاقمون و مثل اولش بچینیم و اتاق دخترمون و واسش خوشگل کنیم این اتفاق افتاد و دیروز با بابایی میز آرایشم و آوردیم توی اتاقمون و تخت پانیذ و بردیم توی اتاقش و بعد از مدت ها دختر گلم توی اتاق خودش به تنهایی خوابید و اولش یه کم تا اومد خوابش ببره اذیت شدیم هر دومون اما بالاخره خوابش برد و صبح وقتی بیدار شد دید توی اتاق خودشه کلی خوشحال شده بود و به این طرف اون طرف نگاه میکرد دیگه از دیروز تا حالا خونمون سامون گرفته به قول حاج خانم ها و دختری هم که همش در حال بازی با میز آرایش خودشه و همش در حال شیطنته دیروز یه لحظه ازش غافل شده بودیم که دیدم بابایی میگه وایییی بابایی تو کی رفتی این بالا دیدم رفته روی صندلی و ویترین عروسکاش و باز کرده و داره کیف میکنه خلاصه کلی خندیدیم بعدشم رفته بود روی میزش و چراغ و خاموش روشن میکرد به قول مادر شوهرم صد تا چشم میخواد که مواظبش باشه حالا خوبه صد تا مامان نیمخواد. دیشب انگار یه چیزی گم کرده بودم اما وقتی با خودم فکر میکنم میبینم واسه خودش هم بهتره که دیگه جدا باشه چون مستقل تر میشه دیروز عصر هم بابایی رفتیم نمایشگاه کتاب و واسش مداد شمعی و پازل و مداد رنگی خردیدم از دیروز حسابی سرش به اینا گرمه . امشب هم قراره بریم دیدن زنداییم که از کانادا اومده آخه مادرشون فوت کرده و یهویی اومدن و انشالله که روحشون شاد باشه واقعا سخته آدم عزیزشو از دست بده. واسه منم که سخت ترین کار اینه که بخوام به کسی تسلیت بگم روحش شاد انشالله که بقای عمر خانوادش باشه . از دیروز تا حالا خوشحال توی خونه راه میرم چون همونجوری که میخواستم وسایلم و چیدم و خونمون دوباره مرتب شده دارم سعی میکنم که به پانیذ یاد بدم که توی اتاقش بازی کنه به سفارش خاله مریم راستی خاله مریم هم یه کوچولو مچولو شکم پیدا کرده و داره شکل مامانا میشه من و بابایی با دیدن اون و عمو فرزاد خاطراتمون تداعی میشه و دلمون میخواد زمان زود بگذره و نی نیشون و بغل کنیم راستی پانیذ جونم و چند وقتیه موهاش و دم گوشی میبندم و بهش میاد و بیشتر شبیه دخترها میشه یه خبر دیگم دارم یکی از دوستای وبلاگیم که مال شهر مشهد هم چند هفته ای هست که فارغ شده و متین گل و به دنیا آورده من و پانیذ جونم هم اینجا بهش تبریک میگم انشالله که سالیان سال سلامت و خوش باشن



