






بالاخره بعد از مدت ها که تصمیم داشتیم اتاقمون و مثل اولش بچینیم و اتاق دخترمون و واسش خوشگل کنیم این اتفاق افتاد و دیروز با بابایی میز آرایشم و آوردیم توی اتاقمون و تخت پانیذ و بردیم توی اتاقش و بعد از مدت ها دختر گلم توی اتاق خودش به تنهایی خوابید و اولش یه کم تا اومد خوابش ببره اذیت شدیم هر دومون اما بالاخره خوابش برد و صبح وقتی بیدار شد دید توی اتاق خودشه کلی خوشحال شده بود و به این طرف اون طرف نگاه میکرد دیگه از دیروز تا حالا خونمون سامون گرفته به قول حاج خانم ها و دختری هم که همش در حال بازی با میز آرایش خودشه و همش در حال شیطنته دیروز یه لحظه ازش غافل شده بودیم که دیدم بابایی میگه وایییی بابایی تو کی رفتی این بالا دیدم رفته روی صندلی و ویترین عروسکاش و باز کرده و داره کیف میکنه خلاصه کلی خندیدیم بعدشم رفته بود روی میزش و چراغ و خاموش روشن میکرد به قول مادر شوهرم صد تا چشم میخواد که مواظبش باشه حالا خوبه صد تا مامان نیمخواد. دیشب انگار یه چیزی گم کرده بودم اما وقتی با خودم فکر میکنم میبینم واسه خودش هم بهتره که دیگه جدا باشه چون مستقل تر میشه دیروز عصر هم بابایی رفتیم نمایشگاه کتاب و واسش مداد شمعی و پازل و مداد رنگی خردیدم از دیروز حسابی سرش به اینا گرمه . امشب هم قراره بریم دیدن زنداییم که از کانادا اومده آخه مادرشون فوت کرده و یهویی اومدن و انشالله که روحشون شاد باشه واقعا سخته آدم عزیزشو از دست بده. واسه منم که سخت ترین کار اینه که بخوام به کسی تسلیت بگم روحش شاد انشالله که بقای عمر خانوادش باشه . از دیروز تا حالا خوشحال توی خونه راه میرم چون همونجوری که میخواستم وسایلم و چیدم و خونمون دوباره مرتب شده دارم سعی میکنم که به پانیذ یاد بدم که توی اتاقش بازی کنه به سفارش خاله مریم راستی خاله مریم هم یه کوچولو مچولو شکم پیدا کرده و داره شکل مامانا میشه من و بابایی با دیدن اون و عمو فرزاد خاطراتمون تداعی میشه و دلمون میخواد زمان زود بگذره و نی نیشون و بغل کنیم راستی پانیذ جونم و چند وقتیه موهاش و دم گوشی میبندم و بهش میاد و بیشتر شبیه دخترها میشه یه خبر دیگم دارم یکی از دوستای وبلاگیم که مال شهر مشهد هم چند هفته ای هست که فارغ شده و متین گل و به دنیا آورده من و پانیذ جونم هم اینجا بهش تبریک میگم انشالله که سالیان سال سلامت و خوش باشن



دو هفته ای بود که گرفتار بودم دنبال لباس خریدن واسه خاله سارا و آرایشگاه و رخت ولباس برای خودم و..... خلاصه که روز جمعه نامزدی تنها خواهرم سارا بود یه خوشحالی زیاد با یه بغض وحشتناک داشتم نمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت خوشحال واسه اینکه خواهرم یه جفت پیدا کرد و ناراحت واسه اینکه دیگه مال ما نیست خلاصه که مراسمشون به خوبی و خوشی برگزار شد و خاله سارا هم واقعا تیکه شده بود همه واسه خاله سارا خیلی ذوق داشتن و از اون جایی که خیلی هم دوستش داشتن نگرانش بودن و احساس مسئولیت میکردن مخصوصا بابایی دیروز بعد از اینکه واسه دامادپشت پایی بردیم و خانواده داماد خاله سارا را واسه چند ساعت نگه داشتن بابابیی همش تو رو میبوسید و میگفت محال من پانیذ و شوهر بدم کلی بد و بیراه به روزگار گفت که بچه آدم و از آدم میگیرن و خلاصه مثل پیرمردا نق میزد و میگفت تازه فهمیدم خاله سارا را چفدر دوست دارم و از این حرفا منم یه کمکی حسودیم شد که مجی اینقدر خواهر زنشو دوست داره چون بعید میدونم شوهر سارا با من اینجوری باشه خلاصه که از 5 شنبه مراسم خونچه آوردنو جمعه هم نامزدی و دیروز هم پشت پایی داماد به خوبی گذشت روز جمعه بعد از رفتن به محضر و جاری شدن صیغه محرمیت رفتیم رستوران سرو و بعد از پذیرایی شدن از دو فامیل رفتیم خونه داییم و اونجا جشن گرفتیم و پانیذ خانم هم که مدام در حال شیطونی و رقصیدن بودن و خوش میگذروندن چهارشنبه هم عروسی احمد دوست بابایی بود و اونجا هم همش در حال رقصیدن بود و اگه کسی بهش توجه نمیکرد میرفت بادست میزد بهش و میگفت عه یعنی دست بزن و من و نگاه کن اونجا هم کلی با خاله مریم خندیدیم . تازگی همش وقتی یه کم بهش توجهم کم میشه میاد من وبوس میکنه و سرش و میزاره روی پاهام خیلی مهربون و رقاص شده همه میگن مثل بچگی خودمه .
دختر گلم خیلی شیرین شده مدام میاد و من و بوس میکنه بدنم وبوس میکنه هاپو میگه هاپ هاپ جوجو میگه جیک جیک هم خیلی وقته یاد گرفته شیطنت هاش هم با خودش بزرگ شدن و خلاصه که دلمون و برده و این مدت اتفاق های خیلی خوب و بدی افتاده بود که خوبشو بعدا میگم و بدشم افتادن عمو مجید پانیذ وشکستن سرش بود . خیلی گرفتار تر از قبل شدم همش فکر میکنم هر چی پیش بره مشغلم کمتر میشه اما دقیقا برعکس میشه نمیدونم چرا ذهنم یاری نمیکنه که کارهای جدید دختری و بنویسم میرم یادم اومد دوباره میام
امروز یکی از شیرین ترین روزای زندگی مامانی به زودی یه نی نی کوچولوی دیگه هم به جمع دوستان اضافه میشه و پانیذ از تنهایی دز میاد خیلی خوشحالم آخه خاله مریم و عمو فرزاد یه فندق کوچولو توی راه دارن امروز این خبر خوش و خاله مریم بهم داد من و پانیذ هم دعا میکنیم که این دوران طلایی خاله مریم به خوبی و خوشی سپری بشه و خدا به آرزوشون که داشتن یه دخمل خوشگل برسونتشون وایییییییییی یه حسی دارم همش دلم میخواد ۳ ماه بشه و بفهمم جنسیتش چیه دقیقا همون حال و هوایی که واسه خودم داشتم خاله مریم الان ۱ ماهشه و ۸ ماه دیگه باید صبر کنه فکر کنم نی نی اونا هم اوایل تیر یا اواخر خرداد به دنیا بیاد قدمش روی تخمای چشم هممون خیلی خوشحالم یاد حال و هوای بارداری خودم افتادم خاله مریم اگه این نوشته هامون و میخونی من و پانیذ و بابایی از اینجا هم بهت تبریک میگیم و آرزوی سلامتی واسه هر دوتون میکنیم البته اگه دوقلو نباشه و هر سه نباشه البته بعید میدونم بخونی چون حالشو نداری واییییییییییییییییی امروز واسه همه اس ام اس زدم و گفتم مریم حاملست کلی ذوقیدم . خوب از احوالات خودمون بگم امروز عصر با همدیگه رفتیم بوستان و پانیذ دماری ازم در آورد از بس گریه کرد و خسته شد هم خوابش میومد هم گلاب به روتون شکمش کار نکرده بود واسه همین خیلی اذیتمون کرد همش میخواد خودش سر خود راه بره و مسیرش و انتخاب کنه خلاصه که خاله مریم خودتو واسه این روزا هم آماده کن که با همه حرص خوردنهاش خیلی شیرینه . خلاصه حول حولی یه کم خرید کردیم و برگشتیم امشب بابایی هم به جمعمون اضافه میشه و کلی ذوق دارم راستی خیلی زحمت دادیم این مدت و از خاله راحیل و ستی جونم و دایی سعید هم تشکر میکنم که این مدت ازمون پذیرائی کردن مخصوصا ستاره که خیلی گذشت کرد در برابر پانیذ و خیلی درکش کرد . خدای مهربون همه کسایی که دلشون نی نی میخواد و به آرزوشون برسون
