تبليغاتX
همه هستی من پانیذ







همه هستی من پانیذ

بدنیا اومدن یه دختر گل که هنوز نیومده زندگیمون عین عسل شیرین شده

بیمار: خانم دکتر من موهام میریزه چی کارکنم؟

پانیذ: باید اول فر کنید بعد صاف کنید

_ خانم دکتر اینجوری که موهام بیشتر میریزه

_ خوب پس اول شونه بزنید بعد برس بکشید

پ واستون یه شامپو توت فرنگی نوشتم حالا لطف کنید برید رو وزله

بیمار: خانم دکتر چند کیلو ام؟

پ: 20$ من :))

نوشته شده در شنبه 1 بهمن1390ساعت 9:18 بعد از ظهر توسط مامان سمی|

تازگی یه سریال از یکی از شبکه های ماهواره ای پخش میشه به نام ایزل دخترکم اینقدر مستعد توی دیدن این سریال هست که نگو زودتر از ما میشینه پای تلویزیون . خیلی وقته چیزی ننوشتم خیلی اتفاقات توی این مدت افتاده تلخ و شیرین تصمیمای زیادی گرفتیم واسه اینکه از اصفهان بریم تهران کیش اما تا حالا قسمت نشده و واسم رفتن خیلی خیلی کار سختی هستش. پانیذ شیرین زبونیاش زیادتر شده و دهن که باز میکنه یادلمون ضعف میره یا شاخمون در میاد خلاصه که زندگی با همین چیزا میگذره.

نوشته شده در پنجشنبه 15 دی1390ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط مامان سمی| |

دختران فرشتگانی هستند  از آسمان

برای پر کردن قلب ما با عشق بی پایان

عزیزم امروز روز توست ، امیدورام از لحظه لحظه زندگیت لذت ببری

و به تمام خواسته های زندگیت برسی

میشــــه اسـم پاکتو رو دل خـــــدا نوشت / میشه با تو پر کشید تــــوی راه سرنوشت

میشـــه با عطـر تنت تا خــــود خـدا رسید/میشــه چشــم نازتو رو تن گلهــــا کـشید

روزت مبارک دخترم

نوشته شده در جمعه 8 مهر1390ساعت 2:16 بعد از ظهر توسط مامان سمی|

دقیقه های تنهایی
ساعت های بی تو بودن
و روزهای یکنواخت
ماه ها گذشت وز پس آن سالها
نبودنت تبدیل به عادت نگشت
مانند بوندنت
ای کاش در پایان خط این روزمرگی های انتظار
با آن لبخند موزونت
در انتظارم نشسته باشی
اما
می پندارم که این خط به دایره ای بدل گردد
و پایانی در انتظارم نخواهد بود
و تو شاید روزی
مماس بر محیط دایره
از کنارم بگذری
دست در دست دیگری
بی نگاهی
اما از این تفکرات
امان

نوشته شده در جمعه 8 مهر1390ساعت 2:1 بعد از ظهر توسط مامان سمی| |

خیلی وقت بود دیگه نشده بود بیام بنویسم تا اینکه امشب به یاری قطعی وی پی ... فرصت پیدا کردم و طلسم شکسته شد اتفاقات خوب و بد زیادی افتاده خیلی هاش و میشه گفت خیلی هاش و نمیشه گفت اما اکثرشون واسه خودم مهمن و ربطی به دخترم نداره پس نمیگم هاهاهاها یه سفر خیلی عالی و خوبی داشتیم رفتیم کیش خونه خاله شیدااااا حسابی زحمتش دادیم و خاطرات شیرین و زیبایی باهمدیگه ساختیم دختر گلم هم که نگو دهنمون و به نحو بسیار حرفه ای آسفالت کرد اما خوب سعی کردیم بهمون خوش بگذره بازم خدا خیر به خاله شیدا بده که از سر دلسوزی و علاقه زیادی که پانیذ داره خیلی کمک حالم بود وبه گفته خودش میخواست من و از روزمرگی هام دور کنه منم که کارم شده بود پلاژ رفتن و از صبح تا عصر پلاژ پلاس بودم خلاصه که پانیذ خانم هم پا به پای مامانش تو آب بود با این تفاوت که ایشون چنان معرکه ای گرفته بودن که اگه کاسه میذاشتم جلوش خرچ سفر در میومد خلاصه که خانم ها هم عاشق زبون و لهجه شیرین و تابلوی اصفهانیش شده بودن . توی این سفر خیلی به شیدا جون و امیر عزیزم زحمت دادیم انشالله که به زودی جبران کنیم واسشون امشب دخترم نشسته میگه ستول قلبت و بشکن و بلگرد نزار این فاصله بیشتر از این شه نمیخوام مثل دزشته که رفتی دوباره آخره قصه همین شه خلاصه که یه پا خوانندم هستتتت دیگه غیر از زحمتهای خاله شیدا به آرامشی رسیدم که انتظارشو داشتم اما دلتنگیییی دیوونه کننده ای هم وجود داشت مخصوصا واسه خجسته ها که میشه گفت عضوی از خانوادم شدن دیگه و پانیذ عاشقشونه مخصوصا خاله پروین و ایمان عزیز که پانیذ خیلی دوسشون داره

نوشته شده در پنجشنبه 7 مهر1390ساعت 1:46 قبل از ظهر توسط مامان سمی|

Design By : Night Melody