تبليغاتX
من و دخملم - این روزا
بدنیا اومدن یه دختر گل که هنوز نیومده زندگیمون عین عسل شیرین شده
سلام

تا دیروز فکر می کردم میتونم با وجود بچه برنامه ریزی کنم اما حالا میبینم که نمیشه و حرف بیخود زدم که گفتم شنبه به شنبه میام و هر موقع که بشه باید وقت و غنیمت بشمارم الان ساعت ۷ ربع کم صبح دختر ما دقیقا ساعت هایی که من توی بارداریم بیدار میشدم و بیداره و حالا هم بابا مجی و گرفته به کار و داره براش میخنده همین کاراشه که باباش و بیدار نگه میداره راست میگن دختر خودش وجا میکنه

من هم که چند روزیه حال خوبی ندارم پشت گردم قولنج کرده و نمیتونم بچه یا هر جسمی که یه کم وزن داره را بلند کنم الانم فقط خدا خدا می کنم بخوابه تا ما هم بخوابیم فکر کنم اگه یه کم از اب و گل در بیاد کار ما هم راحت تر باشه

راستی دخترمون چند روزیه که موقع گریه کردن یکی دوتا آقون میگه و دل میبره اینقدر که دلمون میخواد به بهانه های مختلف اشکشو در بیاریم شوخی می کنم ولی با اومدن بچه زندگی خیلی عوض میشه و سخت یه جورایی تا میای به این وضعیت عادت کنی و خودت و وفق بدی حسابی وقت میبره البته دختر مان هزار ماشاالله دختر خوبی فقط تنهاکاریش که دردسر داره آروغ زدنشه و آخرشم به استفراغ کردن منتهی میشه و حسابی من و باباییش و میترسونه با این کارش از طرفی من همش نگرانم که نکنه مشکلی داره که اینجوریه تو را خدا اگه توی این زمینه تجربه دارید در اختیارم بزارید

دیروز عصر هم عمه کوچیکه بعد ۱ ماه اومد دیدنم به نظر من اگه برای تولد یک سالگیش میومد سنگینتر بود منم به پانیذ یه دست ست صورتی پوشوندم که اصلا هم بهش نمیاد و رنگ سفید خیلی بهش میاد و موهاش و کش زدم حالا هم عکسشو میزارم خوب من برم مجی خسته شد گناه داره ولی خوش به حالش خیلی صبوره و با این ارامشش به من هم آرامش میده حیف که خیلی کم این موقعیت که کمکم کنه پیش میاد راستی یه سوال دیگه کسی نمیدونه بچه های این سنی روزی چند بار شکمشون باید کار کنه البته گلاب به روتون شرمنده .

من میرم دیگه این چند تا عکسم فعلا ازمن داشته باشید

چه بادی توی غب غب انداخته از حالا معلوم نیست به کی رفته فکر کنم در اینده ما ازش حساب ببریم

 

خدایی ببین تا ته حلقش پیداست

 

توی این عکسش هم خیلی شبیه بچه گیامنه

اینم اون دست بندی که قبلا راجع بهش صحبت کرده بودم

اینم پدر و دختر ما البته مجی زیاد خوب نیفتاده و خیلی هم لاغر شده اماخودمونیم چقدر شبیهن

 پ ن:این مطلب و جایی خوندم خیلی خوشم اومد با اجازه صاحبش براتون میگزارم

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:

می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید،اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد.

اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند.

خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هرروز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟.

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زیباترین و شیرین‌ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و

بادقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟

 خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

خداوند : فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.....!!

کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من

همیشه در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد

کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ

نام فرشته ام را به من بگویید..

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:

نام فرشته ات اهمیتی ندارد، می توانی او را   ***مـــــــــــــــــادر   ***صدا کنی



" بی بی ها هم روزی نی نی بودند
که گذشت زمان موجب جابجایی نقطه هایشان شد ..

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 7:6 قبل از ظهر  توسط مامان سمی  |